تبلیغات
ویدیو گیمز و تجسمات فعلی - داستان دویل می کرای 3

داستان زیبای دویل می کراس3

موضوع:یک شاهکار واقعی از کپکام.پرفروش.داستان جذاب.حرکات شمشیر عالی.

داستان:من لیدی هستم{در فیلم مری} میخواهم داستان دانته را برایتان با کمی مزه از استراتژی دوران بگویم.من اینک زن او(دانته) هستم.روز قبل از انکه با او اشنا شوم.برادرش ویریجیل/با او دشمنی داشت.ان ها پدری مبارز و جنگ جو داشتند.نیروی شیطانی با تسلط بر اهریمن دوران{کمدی الهی} کشت.ان دو تصمیم گرفتند که شیطان را نابود کنند.{ولی حیف که شیطان نمیمیرد !}.در عوض شیطان ان ها را به جایی ماننده قلعه بردو به ان ها نیروی شیطانی داد.وقلعه به زیر زمین فرو رفت.بعد از چندی شمشیر شیطان به هوا رفت و خودش هم..."و گردنبندی که بر گردن داشت را دو تکه کرد.وگفت یکی برای تو داته اوالکینگ و دیگری برای تو ویریجیل.هر وقت هر دو تیکه را یه نفر از شما گرفت.و در جایی پنهان بگذاری.به اسمان میروی ! و این شمشیر را از ان خود میکنی...این دو برادر فتنه ی جنگ شدند دانته از قلعه جهید و قلعه با ویریجیل ودلقک زیر خاک رفتدانته که طبع دیوانه وار داشت تصمیم گرفت.برادرش را دوباره ببیند تا انتقام بگیرد

این مقدمه ای بر این داستان بود...او در ابتدا با یکی از یاران برادرش برخورد کرد که مثل شیطان بود.او با چند حرکت شمشیر او را از بین برد.سپس به سگ یخی رسیدکه سه سر داشت که با یک حرکت دو سرو یک پایش را قطع کرد.سپس به داخل قلعه رسیدواز دری ابی گذر کرد و بعد از چندی به ماهی برق دار رسید که پرواز میکرد و او را هم کشت.دلقک از بالای قلعه بودپیش دانته امد.در این هنگام ویریجیل منتظر دانته بود ! تا به بالا بیاید.دانته وارد شده ونیم نگاهی به کوک ساعت کرد.دانته سعی کرد راهی برای باز شدن در پیدا کند.ولی نشد سپس برگشت و با یک فن تی چاگی مستقیم به در ضربه وارد کرد.ولی در بسته بود همچنان.دانته بار دیگر خواست به در ضربه بزند(با عصبانیت).که سر و کله ی پدرم پیدا شد !((من تازه فهمیدم پدرم کیست تو نمردی لعنتی ! تو همدست شیطانی !)) دانته از دلقک پرسید(پدرش)؟تو کی هستی؟ولم کن و به حرفام گوش بده.دانته سوال خود را دوباره با جدیت از تکرار کرد.ولی جوابی نشنید.دلقک با تمسخر گفت بیا بالای قصر برادرت منتظرت است !

با این حرف ها دانته دلقک را تیر باران کرد ولی تیر ها به نزدیکی پاهایش وردند.دلقک فرار را با شوخی برقرار تشخیص داد.دانته دوباره ساعت را دید.و در باز شد انجا پرندگان اتشین را زد.و سپس به پایین رفت واتیلن را گرفت و به در ابی رفت.پتیلن را بر در دروازه که قفل بود گذاشت وقفس باز شد و دانته پودر را گرفته و سپس به محلی که با دلقک دیدار کرده بود رفتبعد از مدتی غول اتشین را کشت و غول یخی شمشیر غول اتشین را گرفت و قدرتش دوبرابر شد ودانته او را هم از پای در اورد.دانته شمشیر ان را گرفت و دوان دوان به راه خود ادامه داد... او موجودات اهریمنی بسیار را کشت و بلاخره بعد ازکشت و کشتار فراوان به پایین قصر امد.دری که اتشین بود اتشش خاموش شد.در بین راه دانته دایم خود را سرزنش میکرد که حالا تازه جریان را فهمیدم.من در طبقه ی کی مونده به اخر بودمپدرم مرا به پایین پرتاب کرد.من به پایین قصر نگاه کردم.ولی او مرا گرفت/یک تیر به مغزش اوردم/ولی فوت نکرد/به بالای قصر رفت.ویریجیل در پناه گاه منتظر دانته بود و دانته هم ارام و خونسرد امد ناگهان شروع به جنگ کرد.ان ها با شمشیر زور ازمایی میکردند...روی شمشیر دانته عکس شیطان بود.شمشیر دانته غلاف شد و به هوا پرتاب شد.ویریجیل یک ضربه در دل دانته فرو برد و او را مجروح کرد.ویریجیل گردنبندش را گرفت.و شمشیر دانته را برد/دانته اقدام کرد پا شود اما ویریجیل او را با ضربه ی فجیعی کشت ! خوشبختانه شمشیر دانته در دل او ماند.تا جانی دوباره به او دهد...

او گردنبندش را پیش مجسمه ی شیطان برد.و با ریختن چند قطره خون از خود و چسباندن گردنبند هاشیطان زنده و فعال شد.دلقک هم ظاهر شد.من خواستم تیری به دلقک بزنم.ولی پدر دانته تفنگم را گرفت و در پایم فرو برد ! و من را زخمی کرد.سپس بسیار خشمگین شدم...و همه را پاچک دادم و از برج بالا رفتم.من در بالای اسمان رفتم ویریجیل هم به ته قلعه سقوط کرد.دانته به بالای برج رفت وسپس دوباره به اسمان.دلقک باز بازدن دو گردنبند به هم شمشیر شیطان را گرفت ! و با دانته جنگید.دانته دلقک را نیمه جان کرد.هیسسس!!!! صدایی می امد ! ان لحظه واقعا زیبا بود.دقت کنید...صدای ویریجیل بود.اندو با هم متحد شده بودند ! و دلقک را کشتند...ولی شمشیر و گردنبند ها زیر جویبار اسمانی افتادند ویریجیل با یک جهش شمشیر و یک تکه گردنبند را گرفت و دیگری را دانته بر دست.چون ویریجیل ان تکه ی دیگری را نداشت به دانته حمله ور شد.دانته ویریجیل را بدجوری زد.نزدیک بود ویریجیل از پرتگاه عمیق بیفتد که دانته دست او را گرفت{انگار قصد کشتن هم را نداشتند} اما نتوانست بگیرد ! افتاد و مرد !!!!!!.

دانته پالتویش را پوشید.واز برج و همه ی کسانی که انجا بودند خداحافظی کرد و با مری به خانه برگشت.دانته تکه پیتزای نخورده ی خود در اول بازی را خورد.دانته در دفتر کار خود مشغول به کار بود.که تلفن زنگ زد...دانته تلفن را برداشت...ویریجیل از جایش برخواست...

devil never cryدر دفتر دانته تابلوی

تبدیل شد بهdevil may cry

alborz.n


نظرسنجی

  • به نظر شما چه بازیه مبارزه ای در طول تاریخ بهتر ظاهر شده است؟


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

خاطرات کودکی و تجسمات فعلی یک فلسفی ی جالب و پرمعناست و قصد توهین و اخراج ندارد.. مطالب با استفاده از منبع ان موضوع بلامانع است.(c)